تبليغاتX
دل نوشته های ما
دل نوشته های ما
هر چه دل تنگت می خواهد بگو.... 
قالب وبلاگ
نويسندگان

من دلم می خواهد... خانه ای داشته باشم پر دوست،کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام،گل بگو گل بشنو. هرکسی می خواهد وارد خانه پر عشق و صفامان گردد،شرط وارد گشتن شست و شوی دل هاست.شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست. بر درش برگ گلی می کوبم،روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای دوست خانه دوستی ما این جاست تا که سهراب دیگر نپرسد "خانه دوست کجاست؟؟؟"

[ چهارشنبه 7 دی1390 ] [ 7:40 بعد از ظهر ] [ فرناز ]
 

نه  گفتن  سخته ؟

یا

نه ، شنیدن ؟

آدم ها کدوم رو بیشتر دوس دارن؟

با کدوم بیشتر حال میکنن ؟

اصلا با "نه " حال میکنن؟

 

[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 8:4 بعد از ظهر ] [ آناهیتا ]

گاهی "ســـکـــوت" نشانه ی رضایت نیست....

 

شاید کسی دارد خفه میشود،پشت سنگینی یک بغض...

[ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ] [ 10:46 بعد از ظهر ] [ فرناز ]

وقتی یک بار از یه نفر ضربه می خوری

درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده.

ولی وقتی می بخشیش درست مثل این می مونه که

بهش فرصت بدی تا دنده عقب بگیره و

دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده...

[ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ 9:47 بعد از ظهر ] [ فرناز ]
نگذار دیگران نام تو را بدانند.

همین زلال بیکران چشمانت

برای پچ پچ هزار ساله انان کافیست

احمد شاملو

[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 11:7 بعد از ظهر ] [ آناهیتا ]
آدم ها کنارت هستند... تا کی؟ تا وقتی که به تو احتیاج دارند.

از پیشت می روند یک روز... کدام روز؟وقتی کسی جایت آمد.

دوستت دارند... تا چه موقع؟

تا موقعی که کس دیگری را برای دوست داشتن پیدا کنند...

می گویند عاشقت هستند برای همیشه. نه...

فقط تا وقتی که نوبت بازی با تو تمام شود...

این است بازی با هم بودن...

[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 8:1 بعد از ظهر ] [ فرناز ]
قسمتم بود که پابند نگاهت باشم

 


عاشق وسوسه چشم سیاهت باشم


 

آسمان باشی و من یک شب تاریک

 


مات لبخند تو صورت ماهت باشم

[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 1:18 بعد از ظهر ] [ آناهیتا ]
دلم واسه دلم میسوزه 
چرا سهمش از عشق شد تنهایی ؟


 


ادامه مطلب
[ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 11:49 بعد از ظهر ] [ آناهیتا ]
تا کجای سرنوشت رو خدا نوشته؟؟؟؟؟؟

 

یعنی باید باور کنم که تمام سرنوشتم رو خودش

 

 نوشته !!!!!!!!!!!!!!!!!

[ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 5:48 بعد از ظهر ] [ آناهیتا ]

ای عزیز رفته از دست، ای سفر کرده دلتنگ

ای بت شیشه ای من، ای اسیر معبد سنگ

توی معبد دل من اومدی ساده نشستی

از من و تنهایی قلبم عاقبت تو هم شکستی

اگه ما هر دوشکستیم

از شکست هم شکستیم

کاش از اول می دونستیم درد تو درد منم بود

لحظه ای که می شکستی لحظه شکستنم بود

رو به رو آینه نبودی، کمک من شده بودی

نه یه معشوق، نه یه همزاد، روح این تن شده بودی

ندونستم واسه من مثل هوایی

 تو شکستنی تر از خواب ناز بچه هایی

ندونستم رفتن تو رفتن روح من از تن

معنی نبودن تو لحظه لحظه مردن من

[ جمعه 8 اردیبهشت1391 ] [ 9:4 بعد از ظهر ] [ فرناز ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من دلم می خواهد... خانه ای داشته باشم پر دوست،کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام،گل بگو گل بشنو. هرکسی می خواهد وارد خانه پر عشق و صفامان گردد،شرط وارد گشتن شست و شوی دل هاست.شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست. بر درش برگ گلی می کوبم،روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای دوست خانه دوستی ما این جاست تا که سهراب دیگر نپرسد "خانه دوست کجاست؟؟؟"
امکانات وب